مو غریب ای ولاتُم


سوز بی رحم و اجنبی زمستان ایلاق به تخم چشمهایم می زند و اشک نه از بی شرمیٍ سوز نامرد که از داغ دل مادر محمد و محمدها بر گوشه ی چشمم می چکد...
مو غریب ای ولاتُم که نداره ره به جایی هرچه امداد ازنُم نیرسه به جایی
به چه زبان و با کدام حنجره ناله کنم نه ..فریاد بکشم که ما هزاران قرن هم که ساکن ولات غریب<<ایلاق آنگونه که مصطلح پدرانمان بود>>باشیم چه اصفهان چه تهران چه..وچه آخر غریبیم و بیگانه،پس می زند دست بی روح و بی همه چیزش مارا،همه ی مارا،و چنگال استخوانی و منجمدش روحمان را خراش می دهد و می درد،آخر گرمای دل کهسار آسمانکوب مال کجا و برهوت تاریک زمهریر ایلاق کجا...
آسمون اَور اِگِرِه دنیانه تر کِرد مو چِتَور دل خوش کُنُم وا ایی جدایی
داغم سی تیلت،گَوم،توکه نماد حال روز ایل سرگردانمی،چطور به چشمان خونبارت نگاه کنم مادر،شیرزن خین به دل،وقتی که حسرت کاسه خالی چشما ن احمد را به آسمان ابری غربت گاگریو می کنی،بکوب ساز چپی بکوب بلکه کوبه های سازت از میان پایکوبی غربتیها راهی برای نفس ـ گریه هامان باز کند...
روزگار چه زُم ایخوی که خُم ندونُم بستیه به تال غم تمدار جونُم... آخَی آخَی...
